من تاريکي را ، در
سياهي شب گيسوان تو ، ابدي يافتم
و بلندي را ، در
قامت رعناي تو جاويدان ديدم
باشد که در خلوت
اين شام بلند
وجود من ، زنداني
هميشگي ديدگان تو باشد
آري! عکس من ، در
مردمک چشمان تو باشد
من از قايق واژگون
ابروانت
به درياي متلاطم
چشمان تو افتادم
مژگان سياهت را بر
هم مگذار
تا من بتوانم
سياهي پيکر خويش را
غريق درياي بيکران
نگاهت بينم
جسم مرا زنداني
روح خويش ساز
تا من زنده مانم و
جاويد
اي جاودانه بي
انتها
Copyright 2002-2005 Your Website Inc. All
Rights Reserved.
در شهري به نام
عشق کوهي است به نام محبت
در اين کوه رودي
است به نام صفا
در اين رود آبراهي
ميرود به نام وفا
سر انجام اين
آبراه به آبگيري ميريزد به نام وداع
بگذار گريه كنم
براي عاطفه اي كه نيست
و
دنيايي كه انجمن
حمايت از حيوانات دارد
اما انسان پا
برهنه و عريان ميدود
بگذار گريه كنم
براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته
است اما هنوز!
كوچه هاي دلش را
نمي شناسد
هيچ کس ويراني ام
را حس نکرد
وسعت تنهايي ام را حس نکــرد
در ميــان خـنــده
هـاي تـــلـخ مـن
گريه ي پنهاني ام را حس
نکـرد
در هجوم لحظه
هــاي بـي کــسي
درد بي کس ماندنم را حس
نکرد
آن که بــا آواز
من مانــوس بــود
لحظه ي پاياني ام را حس
نکـرد
اگر روزي كسي از
من بپرسد
كه ديگر قصدت از اين زندگي
چيست
بدو
گويم كه چون مي ترسم از مرگ
مرا راهي به غير از زندگي نيست
اگر در دنيا قرار
بود جاي چيزي باشم
مي خواهم جاي قطره ي اشکت باشم که در چشمانت
متولد شم
روي گونه هايت جاري شوم و روي لبانت
جان بدهم
د ير بود
براي رسيدن به تو
پا پيش
گذاشتم
خودم را قسمت
کردم
تو را سهم تمام
روياهايم کردم
انصاف
نبود
تو که ميدانستي با
چه اشتياقي
خودم را قسمت مي
کنم
پس
چرا
زودتر از تکه شدنم
جوابم
نکردي
براي
خداحافظي……خيلي دير بود……خيلي دير
گر از پايان گرفتن
غمهايت نا اميد شدي به خاطر بياور که
زيباترين صبحي را
که تا به حال تجربه کردي مديون صبرت در
برابر سياهترين
شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نميديد
مثل برگي خشک و
تنهاروي شاخه موندم اينجا
مي ترسم
توي چنگ وحشي باد برم از خاطر و از ياد
بپوسم
همه روزاي من قصه بودن من
توي آينه دلم مثل شب سياه و سرد.مثل ابرا رنگ درده
تو شتاب لحظه ها من با خودم يکه و
تنها
تو سراب اين افق تا سفر نهايت اينجا مي مونم
مثل يک غروب تنها
پشت ابرا
يه سکوت بي پناهم
توي اين بيهودگي ها لحظه هارو مي شمارم
انتظار هر نگاهم
سهراب گفتي:چشمها
را بايد شست......شستم ولي
گفتي: جور ديگر
بايد ديد.......ديدم ولي
گفتي زير باران
بايد رفت........رفتم ولي
او نه چشمهاي خيس
و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد
فقط در زير باران
با طعنه اي خنديد و گفت:
ديوانه
باران نديده
تمام دفترها را
ورق مي زنم وباز به پاتوق هميشگي ام مي رسم "درد نبودنت" نمي دانم درد نبودنت را در
امتداد كدام دلواپسي مخفي كنم تا از تازيانه ي چشم هاي بي حيا كه زمزمه ميكنند: "او
ديگر نمي آيد" درامان بمانم
خداوندا تو ميداني
که انسان بودن وماندن در اين دنيا چه دشوار
است چه زجري ميکشد
آن کس که انسان است واز احساس
سرشار
است
نغمه ها
دل از سنگ بايد که
از درد عشق
ننالد خدايا دلم
سنگ نيست
مرا عشق او چنگ
اندوه ساخت
که جز غم در اين
چنگ آهنگ نيست
به لب جز سرود
اميدم نبود
مرا بانگ اين چنگ
خاموش کرد
چنان دل به آهنگ
او خو گرفت
که آهنگ خود را
فراموش کرد
نمي دانم اين چنگي
سرنوشت
چه مي خواهد از
جان فرسوده ام
کجا مي کشانندم
اين نغمه ها
که يکدم نخواهند
آسوده ام
دل از اين جهان بر
گرفتم دريغ
هنوزم به جان آتش
عشق اوست
در اين واپسين
لحظه زندگي
هنوزم در اين سينه
يک آرزوست
دلم کرده امشب
هواي شراب
شرابي که از جان
برآرد خروش
شرابي که بينم در
آن رقص مرگ
شرابي که هرگز
نيايم بهوش
مگر وارهم از غم
عشق او
مگر نشنوم بانگ
اين چنگ را
همه زندگي نغمه
ماتم است
نمي خواهم اين
ناخوش آهنگ را
آرام باش ، توکل
کن ، تفکر کن
آنگاه
دستان خداوند را مي بيني که زودتر از تو
دست به کار
شده
اي كاش گل بودي و
من از باغها ميچيدمت
يا كه طلوعي بودي
و از پنجره ميديدمت
اي كاش چشمانت
ضريحي داشت چون رنگين كمان
هر وقت باران مي
گرفت از دور مي بوسيدمت
عاشق آن کسي باش
که به دو طرفه بودن عشق اصرار دارد
من غريبه ي ديروز...آشناي
امروز...و فراموش شده ي فردايم...پس در آشناييه امروز مينويسم ...تا در فرداي تلخ
جدايي بياد آوري مرا
تا حالا کفشاتو
نگاه کردي ؟؟
دو تا
عاشق.دوهمراه که بي هم مي ميرن
با هم خاکي
ميشن,بدونه هم زيره بارون نميرن
کاش آدما هم يه کم
از کفشاشون ياد مي گرفتن